Irangreenguys's Blog

زندگی گلدانی ست چهار فصلش همه سبز

فوق لیسانس یا لحاف دوزی؟!

یالطیف
سلامی پرطنین چون صدای تار
توی پست قبل دوست خوبمون نیلا خانوم اول شدند و متأسفانه چون جوایز در نظر گرفته شده نتوانست رضایت خاطرشان را فراهم نماید فلذا ایشان هم لطف کردند و فقط به اول شدن بسنده نموند که امیدوارم روزی در توان بلاگ باشد تا کلید یک واحد مسکونی هدیه بدهد .به هر حال از همراه همیشگی- نیلا – سپاس گذار می باشم . باز هم واگو می نمایم ختمتتان که این محترم بلاگ مکانیست برای گذراندن دقایقی خوش در کنار یکدیگر و همراهی با دوستان قدیم و همچنین افتخار آشنایی با دوستان جدید ، فلذا خواهشمندم در چارچوب قانون اساسی بلاگ با یکدیگر شوخی نمایید و نیز از شوخی های یکدیگر دلگیر نگردید .
********************************************
پیش نوشت : برای شادی روح دکتر جوان از دست رفته در بدو ورود به بلاگ یک آن سکوت .

هرچند که هنوز داغ نازنین سبیلهایم به طور کامل از دل برون نشده و التیام نیافته ولی محض آگاهی دوستان اعلام می دارم که بذرهای تازه و جوان سبیلهای بنده در پشت لبان اینجانب به دور از چشمان شما به شدت در حال تکثیر از طریق جفت گیری با یکدیگر می باشند و دیری نمی پاید که به انبوهی از تارهای سبیل تبدیل می گردند ، آنروز است که دوباره اقتدار و عزت به اهورا باز گردد .
بالاخره پس از مجالی که بعد از پست کردن آق داداش به دیار غربت به دست آوردم بر آن شدم تا مختصر تحولی درون اتاق ایجاد بنمایم ، ناگفته نماند که آق داداش تا زمانیکه در نازنین ایران زمین حضور داشتند افتخار هم اتاقی با بنده را داشتند . عرض می کردم ، سربند تفکر تحول علاوه بر جابجایی یتعلقات درون چاردیواری بر آن شدم تا برای آنکه شبها سری راحت تر و بی خیال تر بر بالین گذارم تشک را خدمت لحاف دوز دهم تا حالی به آن بینوا تشک و متعاقبأ حالی به صاحب تشک بدهد . اینکه خانوادگی روی تشک خوش خواب ، خواب خوش نداریم بحثی است علی حده . اما خب این اقدام باعث شد تا دو شب گرده بر روی زمین بنهادم و یاد کسان اوفتادم و صبح نیز با درد کمر به صبح نه چندان صادق سلام گفتم . بلی ، جناب لحاف دوز برای نواختن دو عدد تشک و چپاندن مقداری ویسکوز در مین آن مبلغ یک میلیون ریال سلفیدند و طبق گفته خود نوازنده اش ، هفته ای 7،8 کار قبول می نماید که با حسابی چرتکه وار و خرج به در رفته ماهیانه درآمدی در حدود 15 تا 20 میلیون ریال احراز می نماید .از آن طرف بنده اگر یکسال دیگر فوق لیسانس خود را بگیرم صرفنظر از ادامه برای دکترا ، با داشتن فوق لیسانس فوقش ماهی 4 میلیون ریال دست بنده را می گیرد که در حدود خمس درآمد آن لحاف دوز می باشد فلذا بدانید و آگاه باشید که یا اهورا دکترا می گیرد و یا هیچ بعید نیست که لحاف دوز شود ! به جان آدمیت .
از همه اینها که گذر کنیم با دکورواسیون جدید اتاق در حال ، حال نمودن می باشم هرچندکه جای تخت عوض شد و دیگر نمی توانم شبها ماه را نظاره کنم .در تفکر احداث قسمتی سنتی در اتاق می باشم تا بنشینم و سه تاری بنوازم و روح خود را نوازش کنم . اگر پا داد چه بسا یک آبگوشت هم آنجا زدیم . خدا را چه دیدی ؟ اصلأ تنوع برای بشر لازم است .نگران آقایانی هستم که هشت سال در یک پست بمانند نکند بگندند .
بگذریم به ما چه !
دیروز حوالی هفت پاشیده شدم از خواب ناز شب قبل و ابتدای صبح نثار روح پر فتوح رفتگان لحاف دوز فاتحه ایی ارسال نمودم امیدوارم به دستشان رسیده باشد چراکه الحق خوابی بس راحت نصیبمان نمود و اصولأ خوابهای زیباتری هم از پیش چشمانم گذر نمود . ساعت 9 صبح با یکی از دوستان گرد خود در ونک میدان قراری داشتم فلذا 8:30 از خانه برون شدم و ربع ساعت بعد از آن به طول انجامید تا دوست را بیدار نمایم و خب حدس می زنید که ایشان با ساعتی تأخیر شرف حضور خدمت بنده را یافتند و بنده یک ساعتی از درون گل پسر اتول بیرون را دید می زدم و همای می گوشیدم . هوا شب بود و نم باران در سیاه آسمان پراکنده بود .باد به تندی می وزید و داشت به زور لباس درختان را از تنشان به درمی کرد .نمی دانم قصد بی ناموسی داشت یا نه اما این صحنه را با دیدگان خود دیدم . هوای دو نفره ایی بود در کل ، اما بنده به جای دلبر در کنار خود دلداری را تحمل می نمودم که البته دلدار بود چراکه دلی داشت به قاعده بشکه . من حیث المجهول هفته ای متنوع و دلپذیر بر من گذشت .
مربوط نوشت : به تمام بچه دومیهای خانواده توصیه می نمایم برای حکمرانی بهتر در منزل فرزندان ارشد را به نحوی بیرون نمایند ولی اگر بیرون راندید همانند اهورا دلتنگ نگردید .
پرت نوشت : امان از این حیوانات اهلی .مرغها هم راه و رسم پدرسوختگی را از این انگلیس آموختند و قیمت تخمشان را به یکباره گزاف نمودند . باشد که بیوه گردند انشاا… .بگو مرگ بر انگلیس .

داغ ِ سبیل !

یا لطیف
سلامی به شوری اشک گرسنگان
یکی از دوستان عزیز پیشنهاد داده بود که این قسمت به آخر پست نقل مکان نماید ولی خب فعلا بنا به بعضی دلایل سکوریتی این اقدام صورت نگرفت .در پست قبل جناب دکتر تابلو اول شدن و بعد از کش و قوسهای فراوان و با خردمندی سایه این قائله ختم به خیر شد ولی خب چون جناب دکتر پس از سه دوره قهرمانی از شرکت در رقابتها انصراف داده بودند باطبع جایزه این هفته به نفر دوم یعنی گودرز تعلق خواهد گرفت ولی سایه ثابت کرد که پایبند به ارزشهای نظام می باشد و هدفی جز برقرار ماندن این محترم بلاگ ندارد ، در ضمن اعضای باشگاه صد تایی ها رو به افزایش گذارد که به زودی خبرهایی از این باشگاه در اختیارتان خواهم گذارد . همچنین در پست قبل تعداد افرادی که از رسانه های بیگانه استعمال می کنند بر ما روشن گردید !راستی این هفته دو تا از دوستان لینکیدن منو که یکیشون اعتقاد داشت جزو دوستان بی معرفت است که بنده جدی نگرفتم .
*********************************************
پیش نوشت : متاسفانه این هفته بلاگ یکی از دوستان تپل بنده یک سرکش خود را از دست داد و از بلاگ به بلاک مبدل شد فلذا بنده اندکی حزن انگیز شدم اما اهالی نه چندان محترم دست ان در کار بدانند که این بحر مواج ساحل ندارد …
همچنان برای سلامتی دوست من که از بلاگ نویسان با احساس است دعا کنید .
********************************************
همگان شاهد بودند که از آغازین روزهای کلنگ خوردن این بلاگ کسانی به نقد سبیلهای محترم مدیریت برآمدند و با القابی چون سبیل گپ و سیبیلو بنده را مورد نکوهش قرار دادند که خب بنده نیز نهایتأ تحت فشار ، البته فشارهای روحی نه جسمی ، و برای بازگرداندن اعتماد از دست رفته خوانندگان جان ناگزیر به پذیرش خواسته آنان شدم و علی رغم میل باطنی خویش در طرفة العینی آن نازنین سبیلها را که از وسط به دو طرف گسترانیده شده بود همچون سبیلهای جد بزرگوارمان نادر شاه فقید و جسور به گنجینه میراث گرانبهای این کهن مرز و بوم سپردیم و جز آهی به دل کوچک اما بسان اقیانوس ما باقی نگذارد . اما بدانید و آگاه باشید که تمام گرفتاریهای بنده از همان معلق شدن اولین تار نازنین سبیل در هوای غبار آلود آغاز شد . یک شنبه کمی احساس زکام نمودم ولی از آنجاییکه بدنی ساخته ام بس مستحکم ، اذن دخول باکی به درون خود را ندادیم و تا شب مثل ، مثل همون کوه ایستادگی کردیم اما ندانستم چه شد که چونان شد و شباهنگام حرارتی به مراتب بالاتر از حرارت دوزخ بنده را در آغوش گرفتندی و تا صبح از وجود عزیز بنده کام گرفتندی بدان سان که سحرگاه که چشم در چشم خویش گشودم جز دماغی به پهنای صورت نجستم چونان که گویی اوزان بسیاری از وجودم کسر گردیده بود و آن دم بود که دریافتم که بدنی مستحکم کجا بود برادر من ؟
علی ای حال کسالت بیش از این نتوانست بر بدن بنده مستولی گردد و با همان استحکام که اکنون کمی زیر سئوال رفته بود از چنگال منحوسش رهایی جستم . 4l933pz
القصه هدف از ذکر این مصیبت نامه این بود که بدانید و آگاه باشید که تا روزی چند ، دوباره آن نازنین سبیلها را احیا خواهم نمود و اعلام می دارم در چارچوب قانون اساسی و پایبندی به اصول بلاگ در راستای احقاق حقوق خود برآمده و از حق تمام سبیل به پشت لبان سبز کردگان این مرز و بوم دفاع خواهم نمود ، باشد که این سبیلها رعشه ایی بر دل بزدلان بیاندازد انشاا… .
(اهورا)
مربوط نوشت : آن که می گفت خوانندگان جان دیگر در دلم جایی ندارد .
پرت نوشت : هر طور که شده باید نیشم را باز نگه دارم تا زمانه نیشم نزند !
پرت تر نوشت : نامه محمد نوری زاد را در صورت تمایل از اینجا بخوانید .

یه شب پاییزی !

یا لطیف

تو پست قبل جناب دکتر تابلو خان اول شد و دیگه از شرکت در مسابقات انصراف داد و میدان را برای جوانترها باز گذارد فلذا بدیشان لقب پیچکسوت اهدا گردید .راستی این هفته افتخار اینو داشتم که سه تااز دوستام منو به فهرست لینکاشون اضافیدن . درضمن برای سلامتی هر چه زودتر یکی از بهترین دوستام دعا کنید لطفا. از همتون ممنون .
****************************
پیش نوشت : در این پست دوست عزیزم سایه سپید اول شد بیخودم تلاش نکنید .چون ایشون خیلی منتظر موند تا من سر ساعت آپ کنم ولی برای اولین بار به علت اختلال مکرر در خطوط به ظاهر پر سرعت من بد قول شدم و شرمنده ایشان . فلذا ایشان بعنوان نفر اول این پست شناخته شده و در انتهای هفته جایزه برایشان ارسال می گرد.
****************************
ساعت حوالی آخر شب
مکان همین زیر خونمون
موقعیت استراتژیک در حال دویدن زیر بارون
به به چه هوایی
آدم دلش می خواد این پک و پوز رو ببنده ، این سوراخهای بینی رو به قاعده یه بند انگشت باز کنه و این اکسیجن لطیف رو بمکه .آهان …بکش بالا بابا جان .به به
می دونید ، فکر کنم برگهایی که این وختا روی زمین ولو شدن و در حال عشقبازی با یکدیگرند این لحظات رو خیلی دوس می دارن چون دیگه صدای خش خش و بی ناموسیشون رو کسی نمی شنوه ، مگه نه ؟
یه نظریه دیگه هم قابل تآمل و تعمق می باشد که شاید هم از این هنگام نی خوان استفاده کنند و با سایلنت نمودن صدای خود نگذارند که ما متوجه آمدن پاییز شویم اما زهی خیار باطل چرا که بوی بارون خورده برگها و سبزه ها خیلی زود دست پاییز رو ، رو می کنه .البته بین علما در مورد این دو فرضیه سالهاست که بحث و جدلی مثال زدنی منعقد می باشد .
به یه چیز جالب هم چشمم برخورد کرد .یه درخت متمول از برگ و شاخه ، زیرش و دور تا دور تنه اش خشک بود . یعنی نمی تونست سیراب بشه . فک کن همون برگهایی که روزی آرزوشون رو داشت و می خواست زودتر بزرگ بشن تا بهشون افتخار کنه الان مایه عذابش شده بودند . حکایت زندگی یه سری آدما و اولاداشونه.
بگذریم ، به ما چه ؟!
در این هفته به سخنان آخوند خوش لهجه ای گوش جان هدیه کرده بودم و لذت می بردم خیلی که چنین می فرمود ” خدا که دائمأ ننشسته تا بندگانش را امتحان کند . مگر خدا بیکار است ؟ آن که ابراهیم بود یکبار فرمان قربانی نمودن پسرش و چنین امتحانی به او داده شد ، آنکه مادر حضرت موسی بود یکبار از او خواسته شد تا فرزندش را به آب بیاندازد .هرروز که خدا با آنها آب بازی نمی کرد!
یعنی چه که هر بلایی سرمان می آید می نشینیم و می گوییم خدا در حال آزمودن ما است ؟ برو بگرد ببین ایراد کارت از کجا زده بیرون ؟”
خب راست میگه دیگه بابا ، مادر مرده . خدا عقل داده نا سلامتی . یا مثلأ یارو میگه هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند .خب برادر من پدر من دوست عزیز آخه انسان آخه ای حافظ همین کارهارو می کنی که میگن حرضت حافظ معصوم نبوده دیگه . نور به قبرت بباره مرد .
علی ای حال غرض اینکه حکمت خداوندی بد بنده رو نمی خواد . در این نیم خطی که گذشت مراد از بنده ، بنده نبود بنده بود .
فلذا اگر هم بدی پیش آمد کرد بد دیگری پشت آن نیست که اگر بود حکمت خداوندی به زیر سئوال فرو می رفت . بدانید و آگاه باشید که او مهربان است و گفتنی خدا آنقدرها هم سخت گیر نیست پس بکوشید تا رضایت او را بدست آورید تا دنیا را به بهشتی زود هنگام و قابل باور برای خود مبدل فرمایید انشاا… .
(اهورا)
پرت نوشت : امروز معرفت چند تا از دوستام و بی معرفتی چند تا دیگه برام ثابت شد . خداروشکر .

یک روز نمناک !

یا لطیف
سلام
در پست قبل دوست نسبتأ عزیزم تابلو اول شد و اگر آمد تهران جایزه اش تقدیم می شود البته با دریافت امضا از ایشان که بعدآ دبه نفرمایند . از همتون منمون. یکی از دوستای خوبم هم منو لینکید .دستش نه درد کنه .هشت هشت هشتاد و هشت هم گذشت.یادش بخیر دو نفر می خواستن تو این تاریخ ازدواج کنند! درضمن همی گویم و گفته ام بارها که شب جمعه ها حوالی صفر عاشقی آپ می گردانم .قدتونو قربون .
************************************
پیش نوشت : میلاد اماد رضا مبارک .ای کاش آنقدر برایمان ارزشمند بود که به مناسبت میلادش یک روز تعطیل بودیم .
در پست نوبه پیش سربند تکرر پیشامدهای روزهای یک شنبه و خواب ماندگی بنده یکی از دشمنان در لباس دوست اینجانب به بنده عرضیدند که یک شنبه صبح خودم بیدارت می کنم و تا دانشگاه در رکابت می مانم ببینم آن وقت پست از کجا در می آوری ؟؟؟ولی خب به لطف اهورای بزرگ بدخواهان نتوانستند آبروی این بلاگ را چون آبروی خود خفیف گردانند فلذا این پست هم به رشته پابلیشینگ درآمد .خدای را سپاس .
برایتان یکی از روزهای این هفته را واگو می نمایم که در آن حوالی رسیدن سرکار خانوم خورشید خانوم به اواسط مرکز آسمون بزک دوزکی کرده و برای خروج از باب منزل آماده شدم که مادر عزیز تر از جان در چارچوب در بر بنده نظری افکندند از سر لطف و فرمودند که ای پسر از بنده می شنوی با چنین لباس سبکی و به قول خودمان زپرتی خروج ننما همانا که هوا بس نا جوانمردانه سرد می گردد و آن وقت است که به شکر خوردنی میافتی بس شگرف. ولی خب بنده که حضور تلالو آفتاب عالم تاب را بر گستره خاک خدا به وضوح رویت می نمودم براین حرف ایشان خرده گرفتم و یا علی گفتم و از در ، به در شدم و از درون آسانسور به منظور جلوگیری از آزار رسانیدن نور منور آفتاب به چشمانم عینک را بر چشمانم نهادم و دل به جعده سپردم و راهی مکتب گشتم . پس از مشرف شدن به فضای معنوی و عرفانی دانشگاه و منعقد شدن کلاسی هرچند نه در شأن اینجانب هنگام اواخر کلاس که آقای معلم از روی کنسی بر آن شدند تا جزوه دیجیتال خود را به علمای حاضر نبخشند بنده نیز بر آن شدم تا حق خود را از استاد و شخص جناب جاسبی مطالبه کنم و آنرا بازستانم .فلذا در میانه یک چشم گذاردن در مقابل هر چهار دیده استاد در محلی در رایانه مذبور در کلاس کپی نمودم به طوریکه دوستان به احترام بنده کلاه از سر برداشتند و به نبوغ و تبحر اینجانب سر تعظیم فرود آوردند .سرمست و مملو از شعف دومین قدم را از پس اولین قدم به درون حیاط نگذارده بودم که خیسی خیلی از قطرات باران را بر روی گرده و اندام موزون خود احساس کردم و فهمیدم که حتمی بارانی باریدن گرفتست و تازه به خاطرم خطور کرد که چقدر گل پسر اتول با موقعیت فعلی بنده فاصله دارد . rainهنگامیکه به درون اتول دخول یافتم تی شرت خود را سه سه بار به نه بار چلانیدم و سپس بر روی آنتن گل پسر اتول پهن نمودم تا بلکمم خشک شود . سریعأ خود را به کافی کده رسانیدم و جرعه ای کافی تلخ به درون رگانم رسانیدم و شما بدانید و آگاه باشید که بنده تلخ خوردم ولی به شکر خوردن نیوفتادم ! با ظاهری چونان جلمبران و چماله به منزل رجعت نمودم و به منظور آرامش جستن کمی از این به قول بچه جوگول ها کورن فلکس درون سلطی از شیرتیلیت نمودم و سرکشیدم باشد که آرامش از دست رفته را بازآید به جانم غم مخور !علی ای حال روزی بس لطیف ، تر و دل چسبناک می نمود.
پرت نوشت : در سالگرد پرواز قیصر امین پور در فقدانش برایش طلب آمرزش می کنیم .
پرت نوشت : اگر این شبکه PDF مجاز است پس این بی عفتی ها و جینگولک بازی ها و لهو و لعب ها دگر چیست ؟ اگر غیر مجاز است پس چرا قطع نشده و چرا جشن میلاد برپا کرده ؟
(اهورا)

من و یک شنبه هایم

یالطیف
سلام . قدتونو قربون .این واژه یادگار یکی از دوستانه البته با لهجه ی خودش شیرینه . تو پست قبل دوست عزیزم شهرزاد اول شد جایزشم براش ارسال می نمایم . از همه دوستانی که اومدند و شعر منو نقد کردند یا تعریف کردند سپاسگزارم . درمورد شیوه نگارشم هم شرمنده دوستان عزیزی که نمی پسندند ولی من علاقه بیکران به این نوع نگارش و ادبیات تهران قدیم دارم ، ولی حتما از همه نظراتتون استفاده می کنم مخصوصا که یکی از دوستانم به تازگی مرا بلینکیدند. ممنون از همتون . الطاف اهورای ایران زمین شامل حالتان.
پیش نوشت : آگاه شدم تنی عروس و دوماد به لهو و لعب و ایراد حرکات موزون در یکی از میادین شهر قم پرداخته اند که باعث برهم زدن اعصاب برخی از علما شدند فلذا از همین تریبون آنها را مورد نکوهش قرار می دهم !
خب خاطر مبارکتان هست که اولین یک شنبه ای که تصمیم حضور در دانشگاه گرفتم ؟ و خواب ماندیدم و تنها دقایقی چند از اواخر کلاس افتخاری نصیب استاد نمودم ؟هفته ی پسین بر آن شدم تا انقذه خوب برنامه ریزی نمایم که صبح جلسه بعد به همراه پدر دانشگاه به یاری یکدیگر درب را گشایش دهیم .فلذا شب هنگام که هنگامه خواب سر رسید کوک گوشی همراه را چرخانیدم و چرخانیدم تا صباح به هنگام ، از خواب پاشیده شوم . اگر این خیال خام را در سر می پرورانید که باز هم نیز خواب بر من مستولی گردید، بر من است که با شما بگویم زهی خیال باطل .Dram shod انقذه زود از خانه برون شدم که حوالی هفت صبح در مدرسه بودم و تا نیمی از ساعت مشغول خواندن یکی از کتب درون توشه ام نمودم . عقربه های ساعت به سرعت از پی هم با بی تفاوتی گذشتند ولی دریغ از یکی دانشجوق ! برخود واجب دانستم که به تموشای دیفال دانشگاه بپردازم بلکمم چیزی بیبینم درخور و شایسته این غیبت همگانی . به ناگاه گاهمان بیگاه گشت و تکه کاغذی در کنج شوشه ی مربوطه بدیدم که از خود به در شدم و آگاهی جستم که گویا همه دانند که امروز استاد شرف حضور ندارد الا من بینوا .بگم چقذه احساس کمبود اکسیجن و افتیدگی فشار کردم باور نمی فرمایید . علی ای حال از در برون شدم و به کافی کده ای عزیمت نمودم و کمی تمدد اعصاب جستم .اما این یک شنبه ای که گذشت شب با بی تفاوتی محض و این خیال در سر که این هفته استاد را ضایع کنم و به کلاس نروم که البته مجاب نشدم در ابتدای نیمه شب شرعی به خواب رفتم که پس از ساعتی چند تلفنی به غلط زنگ خورد و سراغ آقا عزت را از من گرفت که الحق بنده اطلاعی نداشتم وگرنه مزایده نمی کردم ! جالب است این تلفن غلطی توجه مرا به بال بال زدن چراغ مودم جلب کرد و فهمیدم که عوامل زحمتکش مخابرات در آن هنگام در پی دفع بلا لز خطوط پرسرعت بنده بودند و فردا صبح که از رفع خرابی ADSL پس از دو هفته آگاهی جستم تازه پی بردم که چقدر این واگذاری سهام مخابرات به سپاه به نفع ما شده است.خدایشان بیامرزاد که اینقدر به فکر ما هستند !حتمنی باید حدس بزنید چه شد ؟ تا حوالی سحر زمین و زمان را گاز زدم بلکه خواب بر من نائل آید که نامد . القصه حوالی سحر خواب مرا در بر گرفتندی و این بار راس ساعت در کلاس حضور یافتم ولی نمی دانم به چه علت دوبار توسط شخص استاد که آن روز سر ناسازگاری با بنده برداشته بود از چرت پرانده شدم .گویا هفته آینده استاد همیشه خسته و نالان قرار است مشرف نگردند ولی برای هفته آتی تر هنوز تصمیمی اتخاذ نکرده ام و در پی طرح ریزی یک اقدام مهندسی شده می باشم!
پرت نوشت : استاد بیژن مفید به نظر من از مفاخر موسیقی ایران معاصر بوده است و جایش این روزها خالیست .در سالروز پروازش به سوی معبود برایش طلب بشاشیت روح می نمایم .

عاشق امروز !

یا لطیف
بازم سلام . تو پست قبل پریای عزیز اول شد که جایزشم فردا براش می فرستم . افزایش تعداد کامنتا نشاندهنده لطف شما دوستای خوشگلم به منه . همچنین باشگاه صدتایی ها افتتاح شد و گودرز بعنوان موسس و اولین عضو و همچنین اهورا بعنوان دومین عضو اسمشون در این باشگاه ثبت شد . امیدوارم تعداد اعضای اون روز به روز افزوده بشه . از همتون ممنونم .مواظب خودتون باشید و سعی کنید تو هر زمینه ایی که فعالیت دارین موفق باشید چون اهورا فقط دوستای موفق خودشو دوست داره .
نعمات اهورای بزرگ در سرزمین سبز ایران از آن شما فرزندان این خاک باد
*****************************

آنقدر عشق شده هرز به دهان
همه گویند منم ، مجنون زمان
شیفته دیدن لیلی و وصال
همه روز عاشق و شیدا به جهان
ولی افسوس پس از چند صباح
عاشقی رفت ز یاد ، گشت نهان
بی نوا این دل درمانده تو
که بود هر شب و روزش نگران
نگران زین همه معشوق که آیند و روند
وصف عشق تو و این دل که نگنجد به زبان
کاش پس از آن همه لاف زدن ها در عشق
عشقی همچون عشق مجنون می گشت عیان
ای اهورا خوش به حالت که خود عاشق بودی
عاشقی نه چو مجنون ولی از دل شدگان
(اهورا)

چراغ قرمز

یا لطیف
سلام .
پیشکی :تو پست قبل هم جناب تابلو خان اول شد که جایزشون تقدیم میشه . عده ای از دوستان بلاگ نویس در پست قبل دچار زکام شده بودند که از همین تریبون برایشان طلب عافیت دارم . نکته دیگر اینکه زین پس هر هفته پنج شنبه شبها حوالی صفر عاشقی بلاگ آپ می شه .درطول هفته هم به کامنتها پاسخ داده میشه و هیچ کامنتی بی پاسخ نمی مونه. مرسی از همراهیتون .
******************************
چندی پیش پیشامدی برایم پیش آمد که مصلحت برآن دانستم که برایتان تعریف کنم چه بسا شما هم برای لحظه ای لبهایتان از وسط به دو طرف گشوده گردد . شاید حدود چند ماه قبل که قدم رنجه کرده بودم و گل پسر اتول (otol) را برده بودم خدمت آقای تعمیرگاه من باب سرویس ایشان هنگام رجعت از مکان مذبور درشکه ایی را دربست اختیار نمودم و در آن جلوس کردم . در میانه راه به یکی از این تابلوهایی که میان زمین و آسمان آویخته شده بود و ظاهرأ باید سرعت را نشان می داد برخوردیم که البته به گوش بنده رسیده بود که بنا به دلایلی معلوم یا نامعلوم دیگر از این تابلوها استفاده نمی گردید و فقط برای بیشتر سبز نشان دادن شهر از آن بهره می بردیم .
بمیرد این سیاست که به همه جا کار دارد . old_cart
عرض می کردم .هنگامی که به اینان برخوردیم درشکه چی که تا به اکنون گویی لبانش به یکدیگر الصاق شده بود ناگاه لب از لب گشود و با لهجه ای عمیق چنین ایراد فرمودند که :
چندی قبل یکی از همکاران صنف درشکه چیان مقیم پایتخت که تازه بدین شهر پر ملال و بی مثال وارد گردیده بود و درشکه ای شرایط دار اخذ کرده بود مشغول راندن درشکه ی خویش در یکی از اتوبانها بوده است .از آنجاییکه زیاد به کلان خیابانهای این وادی آشنا نبوده هنگامیکه به ناگاه به یکی از همین تابلوها برخورد می کند و به علت انکه سرعت درشکه نیز از حد گذشته بود مشاهده می کند که تابلو به رنگ قرمز درآمده فلذا به گمان آنکه این چراغ قرمز است و معنی آن ایست کامل است آن چنان افسار استر درشکه را می کشد که در همانجا توقف یابد و تا خدایی ناکرده قوانین را زیر پای استر لگدمال نکند . حالا اینکه اوس کریم به او حال داده و کسی درشکه ی او را هاچ بک نکرد بحثی است علی حده . فک کن!
معهذا غرض این بود که چرا مبالغی گزاف می پردازیم بعد به این نتیجه نائل می آییم که از اساس این فعل دچار کژی بوده است ؟ و اصولأ چرا درشکه چی باید تا این حد گاگول باشد من ندانم ؟؟؟!!!
پرت نوشت : گویند که انسانی ، موزی را نمک می زد و به دور می انداخت .علت را جویا شدند پاسخ چنین داد که موز شور دوست نمی دارم !
(اهورا)

امروزم !

یالطیف
سلام سلام . خوبین ؟ پست قببلیو پست کردم به تاریخ بلاگ . شادی اول شد که جایزشم هر وقت اومد ایران می دم بهش . رویا خانوم هم دوم شد ولی خب متاسفانه جایزه نمی گیره چون تعداد کامنتا کم بود . ایشاا… این دفعه . از همتون به خاطر انتقادات و الطافتون سپاس گذارم .
اما خاطره امروز :
خب خدا رو شکر که بالاخره من هم مدرسه ام باز شد و اگه خدا بخواد دوباره میرم دانشگاه و توفیق حضور در کلاسهای پر از مهر اساتید رو بدست میارم .امروز صبح ساعت 8:15 کلاس بنده قرار بود شروع بشه که البته هم شد . اما یه کم می رم عقب از اونجا براتون شرح می دم وقایع اتفاقیه رو . دیشب پس از اینکه پدر محترم ساعتی از وقت گرانبها شونو به بنده اختصاص دادند و فرمودند که پسرم فردا صبح زودتر برو که تند نری ، با منقضین قانون راهنمایی ملطفت باش ، بوق نزن ، صدا ضبط رو بلند نکن اصلا رادیون پیام چشه ؟ حرف زشت نزن ، تو زنگ تفریح از ساندویچ بچه ها نخور و اوامری در این سطوح که در کل یعنی آدم باش و انسان باش ، و پس از اینکه مادر عزیز تر از جان نیز دقایقی گوش بنده را نوازش فرمودند که قند عسلم صبح حتما صبحانه بخور که یه وقت ضعف نکنی و داغ مدرک فوق لیسانس به جیگرت بمونه و اینکه پسرم شب زودتر بخواب و صبح زودتر پاشیده شو بنده هم بالاخره در ساعت صفر خودمو جمع و جور کردمو و کیفمو بستم و مداد رنگی و تراش و پاک کن و دفترمو گذاشتم و رفتم shave نمودم و سرانجام پس از صرف بشقابی از میوه جات و البته نظافت دک و دهان مبارک شرف حضور یافتم در تخت خواب دوست داشتنی . حسب الامر پدر محترم و مادر عزیزتر از جان این کوک گوشی را چرخاندم و چرخاندم تا سر ساعت 6:20 دقیقه به صدا درآید .
6:20 ……..6:21 ……….6:59 ……..8:00
آخی ! خواب موندم .همین که دیدم هشت شده برق از سه فازم پرید و نفهمیدم چه جوری ساعت 8:08 توی گل پسر ماشین بودم . از طرفی حرص می خوردم از طرفی هم یاد مستر بین افتاده بودم که دیرش شده بود ، خندم گرفته بود .یه دختره تو ماشین بغلی یه جوری نیگام کرد! آره دیگه بند کفش و ساعت و مرتب کردن کاغذامو بستن کمر بند و باز کردن بسته آدامس و خیلی افعال دیگه همه پشت فرمون صورت گرفت . حالا هی یه بابایی هم هی بوق می زد هی بوق می زد .گفتم پدرجان مگه کوری خب ترافیکه دیگه .بوق می زنی ؟ خب منم بوق می زنم . خلاصه سرتون رو درد نیارم ساعت 9 رسیدم جلو دانشگاه و یه جا گل پسر ماشینو چپوندم و رفتم طبقه سوم . شماره کلاسم بچه ها پیامک دادن .با اعتماد به نفس کامل در زدم و رفتم تو .استاد ارجمند یه نگاهی انداخت و منم به روی خودم نیاوردم . تا نشستم هی سئوال کردم . خیلی آدم مودبی بود وگرنه یه حرف بد بهم می زد :D خلاصه 9:30 هم تعطیل کرد و من برگشتم . القصه اینکه متاسفانه در روز اول دانشگاه امسال من نتونستم اوامر فرموده شده رو اجرا کنم چرا که هم بوق زدم ، هم داد زدم ، هم موقع رانندگی حواسم به همه چی بود الا ماشین جلویی هم تند رفتم ، هم خلاف رفتم ، تازه هیچ کوفتی هم تناول نکردم . علی ای حال این بود خاطره اولین روز مدرسه
(اهورا)

یادآوری

خب به سلامتی به لطف دوستان و منت گزاران این حقیر سراپا تخصیر که البته مزاحی بیش نیست پرونده پست قبل هم بستیده شده و به تاریخ وبلاگ پیوست .بگذریم .تا یادم نرفته بگم توی پست قبل رویا خانوم که بلاگشون توی پیوندها هم موجود است تونست مقام اول رو کسب کنه و منم برای ترغیب شما و ایشون و اوشون تصمیم گرفتم یه هدیه خیلی کوچیک بدم خدمتشون .که البته دادم .رویا خانوم ندادم ؟؟ یه کتاب الکترونیکی از مرحوم قیصر عزیز بود که به حق جای خالیش بدجوری این روزا احساس می شه . از این به بعد هم پست هایی که بیش از 50 تا کامنت داشته باشه( البته با کامنت های خودم ) به نفر اولش جایزه داده میشه . اگه تو پیوندها نباشه به لیست اضافه میشه و اگر باشه جایزه ناقابلی تقدیمش می شه . رشوه و زیر میزی هم نمی پذیرم حتی شما دوست عزیز.
اما این پست :
1_8704030577_L600
راستش قرار نبود این پست امروز نوشته بشه و قرار بود یه پست دیگه الان جلوی دیدگان پرمهر شما ظاهر بشه ولی خب وقتی فهمیدم امروز روز سالمندان بود گفتم یه دو خطی بنویسم .این مطلبم ننوشتم که به سالمندا تبریک بگم و خودمو لوس کنم چرا که احتمالأ و به قولی یقینأ هیچ سالمندی این پست رو نمی خونه و اگرم بخونه که نمی خونه برای من کامنت نمی ذاره اما یه دلیلی داشتم که ازتون می خوام شما هم خوب بهش فکر کنید .این چند خط فقط یادآور اینه که درسته که همه ما الان جوونیم ولی به همون سرعتی که این چند سال گذشته سالهای جوونی هم سپری میشه و اونوقته که باید به جبر روزگار و نه از روی اختیار رخت پیری رو به تن کنیم و از آن گریزی نیست . خداوکیلی چندبار خودتونو 40،50 سال بردین جلو و در هیبت یه پیرمرد یا پیرزن ناتوان مجسم کردین ؟ واقعأ شده ؟ یه بار اینکارو بکنید تا دیگه هرگز هیچ عملی از سوی هیچ سالمندیو مورد نکوهش قرار ندید .
همیشه به این فکر کنید که نکنه اگه من پیر شدم بچه ام یا بچه ی بچه ام به من بخنده یا از فلان کار من ایراد بگیره و هی سرم غر بزنه ؟! می دونم که می دونید تنها چیزی که اونا احتیاج دارن و باهاش دلخوشن یه لبخند صمیمی و یه بوسه ی مهربونه .اینو ازشون دریغ نکنیم . راسته که میگن از هر دست بدی از همون دست می گیری .
پ . ن . استثنآ این یه بار پستم کاملأ که نه ولی خیلی درصد جدیتش بالاست .
پ . ن . به پیری بگو پیری دست نگه دار که باهات بگو مگو دارم .
بی ربط : یه سر به این بلاگ بزنید جالبه www.moneyman.blogfa.com
(اهورا)

آزادی زندونی

FREEامروز بالاخره بعد از کلی بگیر و بنند و بیا و برو آقا داداش رفت یه کشوره دیگه . یه زندونیه دیگه امروز آزاد شد ! امروز نمی دونستم بگم خدا باعث و بانی اینکه جوونامون یکی پس از دیگری علی رغم میلشون میذارن و میرن رو لعنت کنه که خب دیدم بلاگ سیاسی میشه و من همچین قصدی ندارم . اومدم بگم خدا لعنت کنی کسی که تخم خارج رفتن رو تو خونه کاشت دیدم خوب خودم بودم .پس سریع ازش گذشتم . نمی دونستم بگم خدا لعنت کنه اون 70،80 تا کشوری که صندلیشونو تو فلان سازمان ترک کردن که خب بازم دیدم به من چه . نمی دونستم بگم خدا لعنت کنه اون کسی که این تمدن بی نظیر رو برای ما رقم زده که خب دیدم اون بنده خدا اگه می دونست اون تمدن و فرهنگی که کلی براش زحمت کشیده الان سرازیر شده تو جوق هیچ وقت همچین شکری تناول نمی کرد . خلاصه می خواستم به یکی گیر بدم ولی خب آخرش دیدم که ای بابا درست یا غلط خوش به حال اوناییکه میرن و میتونند جای دیگه استعداداشونو و توانمندیهاشونو نشون بدند . ولی به خدا حیفه . همتون خوب می دونین که ایران یه چیز دیگه ست . همه چی داره . تمدن داره فرهنگ داره ، نفت داره ،گاز داره ،سمند ال ایکس داره ،هسته داره ازهر نوعش که بخوای از هسته خرما تا هسته موز . عارضم به خدمتتون که مدارک مستند تو هر زمینه ای که بخوایم داره . صدا و سیمان داره ، دکتر داره ، واردات داره ،صداقت داره ، هوای پاک داره ، رایانه و یارانه و هر لغتی که با این حروف میشه ساخت داره ، دو قدم مانده به صبح داره . بازم بگم ؟ بمونه واسه بعد ولی واقعا چند قدم مونده تا صبح ؟
فقط می تونم بگم حیف . حیف که دیگه نمیشه گفت نادر جان آسوده بخواب که ما بیداریم !
پ . ن : دلتنگی واژه ایست که از بدو تولد تا مرگ همراه آدمی است .
پ . ن : یه بار تو یه پست نوشتم دلم واسه همه اوناییکه رفتن تنگ شده ولی این بار می گم دلم تنگ شده ولی خوشحالم که اونجا می تونند پیشرفت کنند و با موفقیتشون به همه دنیا نشون بدند که ما هنوز زنده ایم .
پ . ن : به این بلاگ اگه تونستین سر بزنین جالبه www.moneyman.blogfa.com
(اهورا)

Older entries »